Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers my diary
 
عروسک ما به مدرسه می رود
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤  

دختر من برای خودش خانومی شده.قلب کلاس اولی عشق مامان و باباش  این روزا بیشتر از همیشه دل میبره وقتی با صدای بلند و به همون مدل همه کلاس اولی ها کتاب میخونه . وقتی بیرون از خونه هستیم  دوست داره همه تابلوها رو بخونه و اگر سوالی داشت از ما بپرسه. خبر مهم اینکه عزیز دل ما شاگرد ممتاز هم شده و کلی باعث خوشحالیمون شد. روزی که برای گرفتن کارنامش رفتم حس قشنگی داشتم اصلا یه جورایی باورم نمیشد. از اینکه معلمشون بهم تبریک گفت و کارنامه رو همراه با یه لوح تقدیر بهم داد به خودم بالیدم.از خود راضیزود رفتم خانه کودک فراز و براش یه باربی خوشگل که میدونستم دوست داره خریدم. بابا حسین مهربون هم براش بلز بزرگ خرید چون قبلی کوچیک بود خلاصه کلی هدیه از بقیه گرفتی  از خاله مریم مهربون باربی  از خاله ساناز گل دفتر نقاشی بزرگ و پاستل 24 رنگ  و از عمه نرگس مهربون هم یه عروسک خیلی خیلی خوشگل.

از مدرسه و معلمشون هم خیلی راضی هستم خدا رو شکر تا الان مشکلی نداشته و خیلی خوب همه چیز پیش میره.

دختر نازم چیزی نمونده به اینکه دیگه خودت اختیار وبلاگت رو به دست بگیری و از روزهای شیرین زندگیت بنویسی و مامان رو خوشحال کنی. اینو بدون من و بابا حسین برای خوشحال کردن تو هر کاری میکنیم. وقتی چهره خندونت رو میبینیم واقعا از ته دل شاد میشیم و برات آرزی بهترین ها رو داریم.

 

و اما عکسهایی از پرنسس خوشگلم

تولد 7 سالگی

 

 

بعد از مدتها یک روز برفی عالی

 


کلمات کلیدی:
یک روز تعطیل
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٢  

تصمیم میگیریم برای رفع کسالت و رخوت به روز تعطیل خمیازه  با همسری و دخملی  بریم دوری بزنیم و یکتا هم بتونه  کمی دوچرخه سواری کنه. خودم هم مانتو لازمم البتهچشمک خلاصه به  پیشنهاد من میریم سمت ایران زمین و مرکز خرید گلستان. خوشبختانه ایندفعه زود از خونه زدیم بیرون و نگران کمبود وقت و زمان خواب شب یکتا نیستیم.  ماشینو پارک میکنیم خیلی راحتت  میریم تو کوچه پس کوچه های با صفای اونجا تا یکتا کمی دوچرخه سواری کنه منو همسری تنبل به پیاده روی   تو اون آفتاب دنبالش راه میوفتیم  دخملی هم تنبل تر از ما هی میخواد که از پشت هلش بدیمنیشخند  حدود 45 دقیقه ای میچرخیم و بعد میریم سمت پاساژ. خیلی زود یه مانتو خیلی ساده ولی خنک  با رنگ مورد علاقم ( صورتی کم رنگ ) پیدا میکنم  خوشحال از اینکه زیاد نگشتم  ولی فروشنده محترم میگن سایز شما 1 هست  که تن مانکن و پشت ویترینه    اینم از شانس زیبای ماخنثی  بیعانه میدیم تا برامون نگهش داره هفته بعد بریم تحویل بگیریم

یکتا سفارش دونات شکلاتی و آب پرتغال میدهمژه که خیلی زود سفارش انجام میشه و دخملک با ولع خاصی شروع به خوردن میکنه.  خوراکی های مورد علاقش وقتی میریم بیرون    ذرت مکزیکی   آب پرتغال و دونات هست 

 

بعد از خوردمان    یکتا خانوم میفرمایند که براش بادکنک فویلی بخریم  منو همسری شدید مخالفت میکنیم که جنس بادکنک ها خوب نیست و زود بادش خالی میشه ( بنا بر تجربیات قبلی)   اما یکتا از خر شیطون پایین نمیاد و در آخر طبق معمول دل بنده به رحم میاد و با باباش میره تا بادکنک انتخاب کنه. ایندفعه دیگه آخرشه   هنوز10 دقیقه نگذشته  بادکنک سوراخ  و بادش خالی میشه و 10 هزار تومان ناقابل میره در سطل زباله. یکتا شرمنده اعتراف میکنه اشتباه کردهمتفکر  منم میگم ایندفعه فدای سرت اما برات تجربه بشه  اینا به درد نمیخوره

میریم طبقه بالای پاساژ که یک دفعه یکتا اسباب بازی فروشی  بزرگ رو میبینه و از ما میخواد ببریمش تا فقط نگاه کنه و باز این دل مهربون به رحم میاد و میریم تو . هنوز تو نرفته یکتا ازم میخواد براش لپ تاپ بخرم تعجب  از اینا که آموزشه زبانه  و فقط شکل و ظاهر داره  اما صفحش خیلی کوچیکه و دقیقا میل تی وی گیم های سابق

خدا رو شکرررر کوتاه میاد ولی در قبالش عروسکی که بشه آرایشش کرد رو سفارش میده که اونجا نداره همچین چیزی. قیمت ها هم همه سر به فلک کشیده    عروسک فیسقیل 300000 تومان به بالا!!!!!!   بهش پیشنهاد میکنم بریم خانه کودک شاید اونجا داشته باشه.  آقای پدر مهربون ما رو میبرن خانه کودک نزدیک خونمون. اونجا هم 3 طبقه   دنیای اسباب بازی  بازی فکری و کتاب    1 ساعتی میچرخیم   تا یکتا انتخاب کنه   اینجا هم عروسک آرایشی نداره و در آخر یکتا به چند تا کتاب   بازی مارپله  به سبک جدید   2 دست لباس باربی   مگنت 34 قطعه ای   و یه بازی فکری دیگه (که اسمشو بلد نیستم  اما زمان خودمون هم بود )   رضایت میده و میایم بیرونلبخند

 

یکتا خوشحال و سرحال    منو همسری هم در فکر قیمت های سرسام آور که افزایش وحشتناکی در چند ماه اخیر داشتن


کلمات کلیدی:
ثبت نام دبستان
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩  

بعد از پرس و جو فراوان  بالاخره یه دبستان خوب برای یکتا پیدا کردیم. مجتمع آموزشی ابوعلی سینا  که تقریبا نردیکمونه و احتیاحی به سرویس گرفتن نیست.

 

کلا دودل بودم  که غیر انتفاعی ثبت نام کنم یا دولتی  هر کدوم یه مزایا و یه سری معایب دارن. دولتی ها اکثرا پرجمعیت هستن ولی خوب غیر انتفاعی تعداد بچه ها نهایت 20 تا بشه . امیدوارم انتخاب خوبی کرده باشیم  تا یکتا نره و یه مدت نگذره نمیتونم نظری بدم

 

و اماااا امروز صبح من و یکتا و بابای یکتا  طبق قرار قبلی برای ثبت نامش به مجتمع آموزش ابن سینا رفتیملبخند  و همین امروز هم مانتو شلوار کوچولوشو بهمون تحویل دادن.زبان اول چند تا پرو کردیم که براش کوچیک بود  تا اینکه سایز 26 اندازش شد. رنگ مانتو شلوارش هم خوبه  آبی با سر آستینهای راه راه سفید طوسی هست.

 

آخ عزیزممممم قیافه قشنگش تو اون یونیفرم مدرسه دیدنی بود   باورم نمیشددد  دلم کلی براش غش رفت و چشام با دیدنش پر از اشک شدقلب براش آرزوی بهترین ها رو دارم  واقعا  این مادر بودن  حسی داره که اصلا قابل توصیف نیستتتت. برای لحظه لحظه رشد بچت  پاره تنت ذوق میکنی  و روزای فراموش نشدنی برات رقم میخوره.

 

در ضمن حدود 1 هفته پیش که این مدرسه برای پرس و جو رفته بودیم با یکتا مصاحبه هم کردن و یکتا در این مصاحبه قبول شد. ازش نمونه نقاشی گرفته بودن چند تا سوال ریاضی و هوش و روانشناسی هم ازش پرسیده بودن که کاملا مورد قبول واقع شده بودماچ

ازش پرسیده بودن خودت   و پدر و مادرتو به حیوون تشبیه کن     یکتا هم باباشو به شیر ( سلطان خونه )  منو به خرگوش و خودشو به گنجشک تشبیه کردزبان

 هفته قبل یه سفر 3 روزه   3 نفری به شمال داشتیم  ویلا مامان اینا. خیلی خوب بود واقعا به آرامش رسیدیم  با اینکه تنها بودیم  اما حوصلمون سر نرفت. یه روز کامل لب ساحل  و نمک آبرود بودیم   تله کابین هم سوار شدیم  برای ناهار هم به رستوران مورد علاقمون آیلار رفتیم   شام هم فست بود خوردیم که اونم عالییییی بود  ( دومینوز پیتزا)

شباش خیلی آرامش و سکوت داشت    وقتی خونه هستیم صبح با صدای انواع ماشین بیدار میشیم  اما اونجا سکوت  محض مگر صدای بلبل و قناریزبان


کلمات کلیدی:
واکسن 7 سالگی دخترک
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥  

تا امروز صبح بهش نگفتم قراره واکسن بزنه مبادا استرس شبانه بگیره  نگران  صبح ساعت 8 و نیم بردیمش مرکز بهداشت همیشگی  خیلی زود واکسنشو زدن قبل از اینکه  وقت آخ گفتن پیدا کنهچشمک یاد روزی افتادم که  برای واکسن 2 ماهگی بردیمش  رو همون تخت خوابوندنش  لباس مخمل سرهمی  آبی تنش بود   خواب بود  همین که واکسنو زد  تو خواب چنان گریه ای کرد که جیگرممممممم کباب شددددددددناراحت   پاشو تا یکی دوهفته تکون نمیداد  دقیقا مثل الان که دست چپش درد میکنه و نمیتونه تکون بدهقلب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
عشق مادرانه
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٢  

عاشق دخملم هستم قلب  احساس میکنم دقیقه ای زندگی بدون اون برام ارزش نداره  البته  به همون اندازه وابسته همسری مهربونم هم هستم. گاهی که یکتا به اقتضای سنش لجبازی میکنه و اذیت  وناراحت میشم   چند دقیقه بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده    تازه میفهمم  تنها کسی که اصلا کینه نمی تونه تو وجودش ریشه بدوونه یه مادره  و حس مادرانه یه حس خاصیه.  گاهی شبا که خوابه میرم بالا سرش و نگاش میکنم   دلم براش پر میکشه و از عشقش لبریز میشه   اگر زمین بخوره و یا مریض بشه کلا بهم میریزم   همسری هم همیشه میگه که تو با یه مریضی ساده یکتا خیلی استرس میگیری و واقعا دست خودم نیست     طاقت ندارم یه تار مو از سرش کم بشه.امیدوارم  از این به بعد و با ورودش به دوران دبستان    روزگار خوشی داشته باشه   راستش همش با خودم فکر میکنم  دیگه دوران خوش و بچگیش داره تموم میشهناراحت  درس و مدرسه و یه  محیط جدی و ناآشنا.  دوست دارم  لازم نشه بهش سخت گیری کنم دلم میخواد خودش کارش رو بدونه    البته یکتا خیلی باهوشه  و مدیر  و مربی  پیش دبستانی خیلی ازش راضینلبخند


کلمات کلیدی: